پیدایم کن ..........
پیدایم کن که
من به دنبال کسی که پیدای دیگران است نمی روم
من گمشده ی توام
بیا
و هر وقت دلت هوای پیدا شدنم را کرد
دنبالم نگرد
من برای تو پیدا شده بودم
و حالا هم تا هر وقت بخواهی برای تو
پیدا خواهم ماند
باز شبی دیگر
و تنهایی تکرار
سوز سرما و هجومی گریان
باز غربت نا معلوم هوا
بلعید نفس گرم مرا
باز دم سرد خزان
یادآور من آشفته ترازمن شد
" وای "
چه کنم با همهمه ی تکرار ها ......؟

چیزی ندارم که به زخمهایت
مرهمی بخشد
هیچ مگو
کدام رنج
این روایت خواب تو
از شبانه های بی ماه
که بی رویت صبح
هر دم
روز می شود
زمزمه کن همان واژه مهربانی
بگو
ابر دلتنگ و پر از بارانم...
می شود چیزی گفت؟
حرفی زد...
بی آن که لب ها تکانی بخورند؟
حرفم این بود:کسی از حال کسی آگه نیست
حالی نیست!
من در آیینه به خود می گویم:
حیف از بز!
آدمی مالی نیست...!
تکه ای نان و جرعه ای آب
به چه می اندیشی؟
به فردای آزادی؟
آری؟
نیندیش ، ما اندیشیده ایم!
سرابی بیش نیست...
به چه می اندیشی؟
به برابری
بی تبعیضی
نیندیش ، ما اندیشیده ایم
خوابی بیش نیست...
به چه می اندیشی؟
به پاکی
به بی ریایی
نیندیش ، ما اندیشیده ایم!
غباری بیش نیست...
در سراب خواب غباری دیدم.
میشود اندیشید؟
من بگویم به چه بیندیشی؟
به عدم
به چپاول
به بیداد
به ظلم...
باز هم نمی شود اندیشید...!
تو فقط به تکه ای نان بیندیش
و جرعه ای آب
نمی دانم
شاید دل تنگ بودن یک سنگدل گناه است ...
دلــم تنگ است به وسعت زیبایی چشمانت ..
دلــم تنگ است به اندازه ی بزرگی قلبی که داری
و در آن همه کس و هر کس را جا می دهی ..
دلــم تنگ است برای گرفتن دستانت ..
دستانی خالی از حقیقت که
مهربانی را به فراموشی سپرده اند ،
دلــم تنگ است برای روزها و شب ها ..
حتی
چندی است نمی دانم شب و روز
در چه لباسی می آیند و می روند ...
گویند زیبایی شب با ستاره هاست ..
اما
چرا من هیچ ستاره ای را
در آسمان تاریکم نمی یابم ؟
حتی ماه دیگر با ان همه سخاوت
در آسمان گرفته ام دیده نمی شود
دلــم تنگ است به اندازه ی تمام روزهایی که نبودی ..
دلــم تنگ است
به اندازه ی تمام روزهایی که تو را نداشتم و ندارم
باور کن که دلم خیلی تنگ است

در کوچه های سرد و تاریک شهر من
هزاران صدای خوش زنده
با هزاران گام خسته و برهنه میگذرد
در کوچه های سرد و خالی شهر من
این صدا است که متظر میماند همیشه
صدای من
خاطره ها به خواب رفته اند
و من هنوز
پشت آن پنجره همیشه بسته
به انتظار نشسته ام
مردن زیر باران دلم
روحم آواز رفتن بر لب دارد
و فریادم
در فضای خالی از صدا میمیرد
چرا باور نداري سهم من از زندگي
هميشه تنهايي است و درد
در پي من مباش ، برو
برو كه اگر تو ،
از سرزمين هاي نوري و روشنايي
من خو گرفته به ظلمت سرزمين تاريكي ام
اگر تو لبريز از اميدي و زندگي
من سرشارم از زوال و نااميدي
اگر تو از تبار سينه ي پر مهر اقيانوس هايي
من از قبيله ي آدمكان سنگي جزيره اي گمنامم
بنگر چگونه ،
در همهمه ي مشكوك و گنگ بامداد عشق
اين منم كه به انكار مي نشينم
" خيس شدن در زير باران را"
بيهوده روشن مساز
فانوس نقره اي چشمانت را ،
بر مدار هميشه تاريك چشمانم
دل بيمار مرا مرهمي نيست
ميان هيچ كلام عاشقانه اي ،
بر عصيان درد استخوان هاي پوسيده ي عشق من
درماني نيست ...
من صخره اي در آسيب هميشگي امواجم
من ميهمان هر شب ميخانه هاي تنهايي ام
عاشق لبخند جام مي و مستي شبانه ي خويشم
تنهايم بگذار
بيهوده فرياد مزن ،
" نام مــرا "
رهايم كن ، برو ...

چراغها را خاموش کنید
می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم
غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی
نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛
بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو
میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم
از من نگیر این لحظه های دلخوشی را
نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...
یادت می آید حرفی را که زدی؛
گفتی می روم،
گه گداری شاید به خوابت بیایم
شاید در خواب،
تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم
لااقل همین وعده را برایم بگذار ...
غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش
تقدیم به تو . تویی که همیشه عزیزترینی

زندگي را مي شود پشت پنجره ي دل رها کرد .
هميشه که نمي شود مهربان بود ...
مي توان واژه واژه ي زندگي را رها کرد
که برود و حتي ياد تو هم نيفتد ...
برو کنار پنجره بنشين !
من مي خواهم بدرود بگويم
همه ي زندگيم را ... تو هم باور کن !
باور کن که هميشه
همان طور مهربان نمي تواني بماني
و ... صبور !
تقدیم به عزیزترین گلم .
امیدوارم که خوشت بیاد نازگل من
هیچکس ( آ . ص . م ) ۲۰.۲۵
تو باز خواهی گشت
به خاطر همان دستان گرم
و به خاطر حرفهایی که پنهان ماند
در پس کوچه نجابت
تو باز خواهی گشت
حتی اگر من در آغاز آن خیابان
به انتظارت نمانده باشم
و بدان !
یک گل ،
یک نسیم ،
و بارش بیشرمانه باران
و یا شاید
زمزمه عاشقی در گوش معشوق
مرا با تو همراه سازد
باورکن تو باز خواهی گشت
درست در زمانی که برگی زرد
مرا به تو پیوندی تازه دهد !
و دستانت
برای همیشه مهمان دستانم خواهد شد
بی تو بهار تکرار غریبانه ی پاییز است
برای این خرسندم که در سرزمینی زندگی میکنم
که نفس پاک تو آنرا عطر آگین ساخته است
. بهترینم
هنگامیکه کبوترپرشکسته درآشیانه از غم می نالد
هنگامیکه بلبل افسرده از جور خزان به یاد گل برزمین بوسه میزند
هنگامیکه آخرین برگ پاییزی نقش بر زمین
میشود آن هنگام مرا یاد کن.